رمان رمان و داستان های عاشقانه |
|||
چهار شنبه 2 آذر 1390برچسب:رمان,داستان های عاشقانه,داستان های عشق وعاشقی,داستان های عشقولانه, داستان قهر آشتی, دلگیری,, :: 13:10 :: نويسنده : مرتضی سلیم خانیان
ده روز از بي پدر شدن ما مي گذشت،طناز تقريبا" شرايط را پذيرفته و كمي آرام شده بود اما تابان بهانه گير شده و حتي حاضر نبود لحظه اي در خانه تنها بماند.شبها طناز به بيمارستان مي رفت و بعد با آمدن او به خانه من به بيمارستان مي رفتم.امروز وقتي پا به مراقبت هاي ويژه گذاشتم پرستار بهم خبر داد كه بعد از رفتن طناز،مامان بهوش آمده و از من خواست قبل از ديدن مامان به ديدار دكترش بروم.صداي دكتر هنوز در ذهنم مي پيچيد،گفت كه سمت چپ مامان توانايي خود را از دست داده و به زبان ساده تر فلج شده و قدرت تكلمش دچار مشكل شده،هر چند سعي داشت با حرفهايش اميدوارم كند كه با فيزيوتراپي و گفتار درماني احتمال دارد اين مشكل برطرف بشه.از همه محم تر از ما مي خواست كه مامان را از هر گونه هيجان دور كنيم،براي همين ترسيدم پيش مامان بروم و او با ديدنم به ياد آن روز شوم بيفتد. از صداي بوق به خودم آمدم و از آينه وسط نگاهي به راننده هاي بي حوصله پشت سرم انداختم و دوباره به چراغ ديجيتالي وسط چهار راه خيره شدم،چراغ سبز شده بود.آهسته به راه افتادم،هر كس از كنارم مي گذشت برايم بوق ممتدي مي زد و دستهايش را در هوا تكان مي داد اما من خسته تر از آن بودم كه به حركاتش توجه كنم.اين روزها زندگي روي خوشش را از ما گردانده بود. صداي ملودي موبايلم مي آمد،نيم نگاهي به كيفم كه روي صندلي كناريم بود انداختم اما حوصله آن را نداشتم ولي گويا خيال قطع شدن نداشت.برداشتم كه خاموشش كنم،چشمم به شماره طناز افتاد. -بله. -طنين بيمارستاني؟ -نه نزديك خونه ام،چيزي شده؟ -نه يعني آره،كي مي رسي؟ -تابان حالش خوبه؟ -آره خوبه اما كسي اينجاست و حرفهايي مي زنه كه من متوجه نمي شم،تو رو بخدا زودتر خودت رو برسون،پاك گيج شدم. -كي هست؟ -من نمي شناسمش،كي مي رسي؟ -پنج شيش دقيقه ديگه. پايم را روي گاز گذاشتم،دنده را عوض كردم و چند خيابان باقي مانده را با سرعت طي كردم و با ماشين تا جلوي پله ها رفتم.اگر مامان در خانه بود حتما" مجبورم مي كرد ماشين را به پاركينگ ببرم،با لبخندي تلخ 1له ها را دوتا يكي بالا رفتم.طناز جلوي در هال خودش را به من رساند. -چه خبر شده؟ طناز شانه اش را بالا انداخت و گفت: -نمي دونم آقايي كه داخل سالن نشسته مي گه ما بايد خونه رو خالي كنيم. -مي رم ببينم چي مي گه. كسي كه در سالن منتظر من بود،مردي فربه بود با سري كم مو تا حدي كه جلو سرش از بي مويي برق مي زد.مرد به احترام من به پا خواست كه با دست اشاره كردم بنشيند و در حالي كه روي يكي از مبلها مي نشستم گفتم: -مي تونم كمكتون كنم؟ -جسارته اگر امكان داره مس خواستم با بزرگتر اين خونه صحبت كنم،من قبلا" عرايضم رو خدمت اين خانم عرض كردم. نگاهي به طناز انداختم،معذب روي اولين مبل نزديك در ورودي نشسته بود و دوباره به مرد نگاه كردم و گفتم: -آقاي... -حقگو. -آقاي حقگو فعلا" بزرگ اين خونه من هستم پس اگر ممكنه عرايضتون رو دوباره بفرماييد. -من بيست روز پيش آمدم تا از شما بخوام اينجا رو تخليه كنيد اما آقايي كه گويا پدرتون بودن از من بيست روز مهلت خواستن و حالا الوعده وفا،امروز روز بيست و يكمه و من آمدم خونه رو تحويل بگيرم. -نمي دونم خبر دارين يا نه،پدر فوت كردن. -بله از پارچه هاي سياه جلو در متوجه شدم. -و ما اصلا" خبر نداشتيم كه خونه رو فروختن،در حقيقت به ما نگفتن كه اينجا رو به شما فروختن. -اينجا رو من نخريدم،موكلم خريده و آن هم نه از پدر شما بلكه از آقاي معيني فر. هر دو يكصدا گفتيم: -معيني فر؟ -بله فروشنده خونه. -اشتباه مي كنيد شما از نيازي خريديد،پدر ما. -مي دونم پدر شما آقاي نيازي هستن،روي پارچه جلوي در خوندم اما مطمئنم موكل من اينجا رو از معيني فر خريده. ياد نامه پدر افتادم و تازه پي به حقيقت ماجرا بردم،گفتم: -اگر به ما فرصت بديد ظرف دو هفته آينده خونه رو خالي مي كنيم. طناز پا برهنه وسط حرفم دويد و گفت: -چي چي رو خالي مي كنيم،طنين اين يه كلاهبرداريه. قبل از اينكه آقاي حقگو اعتراض كند،گفتم: -طناز بعدا" با هم صحبت مي كنيم،بهتر چند فنجان قهوه بياري اينا سرد شده. آقاي حقگو با دلخوري برخاست و رو به طناز،به سردي گفت:ميل ندارم. بعد دوباره رو به من كرد و ادامه داد: -اميدوارم به حرفي كه زديد عمل كنيد،هيچ دوست ندارم براي پيشبرد كارم متوسل به زور بشم. -من حداكثر تا دو هفته دوگه خونه رو تحويل مي دم،مطمئن باشيد. -اين كارت منه،هر وقت اينجا رو خالي كردين تماس بگيريد تا من براي گرفتن كليد بيام،من ديگه مرخص مي شم.روي پله ها ايستادم و به نماينده غاصب خانه نگاه كردم،وقتي آن مرد كم مو در را پشت سرش بست نگاهم را از در گرفتم و سراسر باغ را نگاه كردم.چقدر اينجا را دوست داشتم و چه لحظه هاي خوشي را در اين باغ گذرانده بودم دورهاي كودكيم،نوجوانيم،هنوز صداي خنده هاي كودكي من و طناز به گوش مي رسيد.دستم را روي سينه ام گره كردم و چشمانم را بستم و به روزهاي شيرين زندگيم فكر كردم كه با احساس دستي روي شانه ام،چشمانم را باز كردم و به طناز نگاه كردم. -چرا گريه مي كني؟فراموش كردم چرا از بيمارستان زود برگشتي،براي مامان...براي مامان اتفاقي افتاده. -مامان حالش خوبه،تازه يه خبر خوب مامان بهوش آمده اما...نيمي از بدنش فلج شده و قدرت تلمش رو هم از دست داد....دكتر گفته نبايد هيجان زده بشه. -خدا رو شكر بالاخره بهوش آمد،اگر سراغ بابا رو گرفت چي؟ -براي همين ترسيدم برم ديدنش،ترسيدم منو ببينه ياد اون اتفاق بيفته. -چه كار بايد كرد؟ -طناز دارم زير اين فشار له مي شم،غم پدر كم نيست فكر مامان هم اضافه شده. -و حالا هم وضع خونه...تو از موضوع خونه خبر داشتي؟ به طناز نگاه كردم و گفتم: -تا قبل از فوت پدر نه،اما ضدر تو نامه يه چيزايي گفته بود. -بايد بريم دنبال خونه جديد... -دنبال من بيا. -كجا؟ -اتاق پدر. سر وقت گاو صندوق پدر رفتم و هر چه داخلش بود بيرون ريختم. -دنبال چي مي گردي؟ -سند،سند يك دستگاه آپارتمان. -آپارتمان!؟ -آره پدر گفته بود براي ما خريده و به نام مامان زده،بگرد بايد سندش همين جا باشه. -حالا آدرس اين آپارتمان كجاست؟حتما" مامان مي دونه. -نمي تونيم از مامان بپرسيم براي همين بايد سندش رو پيدا كنيم تا آدرسش رو بفهميم.اه اينجا كه نيست،پس كجا مي تونه باشه. -اتاق،اتاق خواب مامان. -من رفتم اونجا رو بگردم،تو هم كشوهاي اينجا رو بگرد. جلوي در اتاق ايستادم و تمام اتاق را از نظر گذراندم،كجا ممكن بود گذاشته باشن.از كمد شروع كردم،دستم روي دستگيره در بود كه صداي طناز را شنيدم و قبل از هر عكس العملي خودش را جلوي در اتاق ديدم. -طنين پيداش كردم بايد همين باشه. بعد پاكت بزرگي را در هوا تكان داد،آن را از دستش گرفتم و كمي براندازش كردم.روي آن با ماژيك بزرگ نوشته بود نرگس،كمي روي دست سبك سنگينش كردم و گفتم: -طناز اگر سند نباشه چي؟شايد چيز خصوصي باشه كه فقط مربوط به مامان. -خب بازش مي كنيم اگر سند نبود دوباره درش رو مي بنديم،به محتواش كاري نداريم. مردد بودم و نگاهم روي پاكت خيره بود،طناز دستم را كشيد و گفت: -بيا اينجا روي تخت بشينيم و بازش كنيم،خيالت راحت منم گردن مي گيرم كه شريك جرمت باشم. -نه چطور بگم،شايد رازي بين مامان وبابا بوده ونمي خواستن ما پي ببريم. -جديدا" زيادي فيلم مي بيني نه،اصلا" بده من ببينم. پاكت را از دستم قاپيد و اول كمي تكان داد و بعد سنگيني آن را به روي ديگر پاكت سوق داد و از طرف خالي آن آهسته پاره كرد و سر پاكت را از هم باز كرد.بعد نگاهي به درون پاكت كرد و ناگهان آن را روي تخت خالي كرد،به يك دفتر و يك تيكه برگه و يك دسته كليد نگاه مي كردم. -ديدي خانم ترسو اسراري درون اين پاكت نبود،جوينده يابنده بود. دستم را دراز كردم و دفتر چه را برداشتم و ورق زدم،حدسم اشتباه بود و آن دفتر،دفتر چه خاطرات يا چيزي در آن حد نبود بلكه سند آپارتمان بود.طناز برگه روي سند درون دستم گذاشت و گفت: -اين هم آدرس... به آدرس نگاه كردم و گفتم: -موافقي بريم يه نگاهي كنيم؟ -بدم نمي ياد. -پس برو تابان رو صدا بزن بريم. -واي نه،من هرچي بگم گوش نمي كنه و حاضر نمي شه دست از پلي استيشن بكشه،قربونت خودت برو. -باشه تو هم اينقدر سر به سر اين بچه نذار،گناه داره. -من هنوز هم معتقدم شما داريد لوسش مي كنيد. -برو حاضر شو. آهسته در اتاق تابان را باز كردم،سخت مشغول بازي بود. -سلام مرد كوچك. -سلام آجي جون،كي اومدي. -به مرد خونه ما رو باش!دنيا رو آب ببره شما رو بازي برده...پاشو لباس بپوش بريم بيرون. -طناز كجاست؟ -تو اتاقش. -مي شه من نيام،قول مي دم با طناز دعوا نكنم. -طناز هم مي ياد،در ضمن يه پسر خوب نبايد با بزرگترش بد حرف بزنه،صبح هم شما اشتباه كردي. -خودت ديدي كه روز مي گفت. -خوب خسته بود،اون ديشب تا صبح بيمارستان پيش مامان بوده.حالا هم مثل يه مرد از خواهرت عذر خواهي مي كني،تو ماشين منتظر هستم دير نكنيد. دستم را روي فرمان ماشين گذاشتم و سرم را روي آن،طناز و تابان با سر و صدا سوار شدن.از لحنشان مشخص بود كه باز با هم سر ناسازگاري دارند،با لحن هشدار دهنده اي گفتم: -فقط كافي يك كلمه از هر كدومتون بشنوم،خجالت نمي كشيد شما ديگه بچه نيستيد. با اينكه هر دو را جمع بسته بودم اما طناز فهميد طرف صحبتم با اوست،براي توجيح خود گفت: -آخه تو كه نمي دوني طنين... -گفتم نمي خوام چيزي بشنوم با ريموت در باغ رو باز كردم و نگاهي به هر دوي آنها انداختم،طناز بيرون را نگاه مي كرد و تابان روي صندلي نشسته بود و ما را زير نظر داشت.با يك نفس عميق حركت كردم،نمي دانستم اينقدر جذبه دارم كه آنها از من حساب مي برند و به حرفم گوش مي كنند.در تمام طول مسير هيچ كدام نه حرفي زدن و نه سؤالي كردن،نگاهي مجدد به آدرس انداختم و با صداي بلند گفتم: ادامه دارد ..... خب نظرتون راجع به رمان چیه ؟ نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |